غنچه ای تنها
وقتی که باز صدایه اب میپیچه تو یه کوچه ها،پر میشه از عطر گل ها،انگار تمومه دنیا...
میشگافه غنچه گلی،در ارزویه زندگی. براش همین کافیه که بهش بگن تو خوش کلی...
نگاه گل به اسمونـــــــــــــــــــ...
یه دم کنارش ننشست...
به بوته خاره دم دست...
دلشو یک نفس نبست...
چی شد چرا ایا این غم به سرم بستی.این همه خانه هستو خرابست...
یه روز یکی دید گله رو...
خواست بچینه تاج سرو...
تیزیه تیغ هارو که دید، عقلش بهش گفت که نرو...
گله به خار گفت که چــــــــــــــــــــــرا نمیشی از من تو جدا...
برو میخوام تنها باشم...
تو خیلی زشتی بخدا...
یه صبح سرد خیلی زود،بوته خار اونجا نبود.
با همیه عشقی که داشت،با دلی که شکسته بود...
چشمایه گل یه وقتی دید،که دستی اون رو از شاخه چید...
نگاه گل هرجا که گشت بوته خارو که ندید...
چی شد چرا ایا این غم به سرم بستی.این همه خانه هستو خرابست...
چی شد چرا ایا این غم به سرم بستی.این همه خانه هستو خرابست...
نظرات شما عزیزان: